تبليغاتX
"ستاره های سربی"
"ستاره های سربی"
"وبلاگ دختر حساس بابایی"
دل...
دل است دیگر ٬

یا شور میزند ٬

یا تنگ میشود ٬

یا میشکند ٬

آخر هم مهر سنگ بودن

میخورد به پیشانی اش...

|+| نوشته شده توسط پریا در شنبه دوازدهم آذر 1390 ساعت 19:30 |

...

احتياج به مستي نيست...!

يك استكان چاي هم ديوانه ام ميكند وقتي ،

ميزبان چشمان تو باشد...!

 

|+| نوشته شده توسط پریا در دوشنبه هجدهم مهر 1390 ساعت 17:27 |

...!!!
بخدا خسته شدم از بس به آدمايي

كه ميخوان جاي تو رو توي قلبم بگيرن

گفتم  ببخشيد !!!

جاي دوستمه الان برميگرده ...!!!! 

|+| نوشته شده توسط پریا در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 ساعت 20:9 |

" گیلاس آبی "
عميق تر مي بينم بودن هايت را ...

دلم تنگ است ، بيا ...!!!


|+| نوشته شده توسط پریا در جمعه هفتم مرداد 1390 ساعت 0:51 |

"گیلاس آبی"

تبر را انتخاب می کنی

یا بیل مکانیکی ؟؟؟

برای شکستن سکوتی که...

عمری ست بین من و توست !!!

|+| نوشته شده توسط پریا در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390 ساعت 18:16 |

"گیلاس آبی"

 

وقتي پايت خواب مي رود ،

نمي تواني درست راه بروي ،

لنگ ميزني !!!

وقتي قلبت خواب مي رود

نمي تواني درست فكر كني...

عاشق مي شوي !!!

|+| نوشته شده توسط پریا در دوشنبه دوم خرداد 1390 ساعت 10:23 |

" گیلاس آبی "

با گفتن يك "عزيزم جايت خاليست !"

نه جاي من پر مي شود ،                        

و نه از عمق شادي هايت كمتر!!!

فقط...

دلخوش مي شوم كه هنوز ،

بود و نبودم برايت مهم است !!!

 

|+| نوشته شده توسط پریا در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390 ساعت 22:46 |

" گیلاس آبی "
ديگر حسابش را ندارم .

كلمه به كلمه اش را حفظم ،

ولي طنين صداي تو هر بار برايم تازگي دارد.

فقط اي كاش پيغام منشي تلفني ات را

هر چند دقيقه عوض مي كردي !!!

|+| نوشته شده توسط پریا در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389 ساعت 0:31 |

" گیلاس آبی "

به شيشه ي عينكم گل  مي مالم!

تا جنگنده هاي نااميدي

مردمك چشمانم را هدف نگيرند!!!

|+| نوشته شده توسط پریا در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389 ساعت 23:27 |

" گیلاس آبی "

وقتي گرماي نگاه تو نيست ،

اين مي شود حال و روز من و زمستان؛

سرماخوردگي هاي پي در پي ،

تب و لرزهاي بي پايان !!!

 

|+| نوشته شده توسط پریا در سه شنبه هفتم دی 1389 ساعت 0:11 |

"میگن تولدمه !!!"

امروز تولدمه اما با اين حال دلم بدجوري گرفته ،حال و روز خوبي ندارم اما باز هم مثل هميشه

خودم رو ميزنم به رگ بي خيالي اما هر كاري ميكنم نميتونم از شر اين بغض لعنتي خلاص بشم.

از ديشب تا حالا صداي زنگ اس ام اس هاي تبريك، مداااام زنده بودنم رو به رخم ميكشن

 و من ميفهمم كه هنوز هستم ...

از يك طرف خوشحالم از اينكه بودنم هنوز براي اطرافيانم مهمه ...از یک طرف غمگينم از ....

اشتباه نكنيد!!! هنوز افسرده نشدم ، فقط كمي دلم گرفته... تازگيها زياد اينجوري ميشم،

ديگه بهش عادت كردم !!!

ديگه نميخوام بنويسم ، ديگه نمي خوام به هيچ چيزي توي اين دنياي بزرگ فكر كنم.

(( خلسه ي كامل ))

من .... تنهايي.... شب....سكوت مطلق ....

"واي كه چقدر اين سكوت رو دوست دارم..."

 

 ...

 

 "فقط همین"

|+| نوشته شده توسط پریا در جمعه نوزدهم آذر 1389 ساعت 15:32 |

" گیلاس آبی "

اگر شهردار بودم ...

نمي دانم تو را مسئول ستاد بازيافت مي كردم

يا مي سپردمت اخراجت كنند !

چگونه توانستي از تكه هاي شكسته ي قلبم

قلك بسازي؟!!!

|+| نوشته شده توسط پریا در چهارشنبه دهم آذر 1389 ساعت 23:20 |

" گیلاس آبی"

آن گاه كه تنهايي تو را مي آزارد ،

به خاطر بياور كه خداوند ،

بهترين هاي دنيا را ...

تنها آفريده است !!!

"پس بدون شك من بهترينم!!!"

 

|+| نوشته شده توسط پریا در یکشنبه سی ام آبان 1389 ساعت 23:22 |

"قوانین دنیای من"

چهار وجب  مهرباني ،

دو كيلو بوسه ،

روزي سه ليتر لبخند ،

در دنياي من ،اين گونه عشق مي ورزند!!!

|+| نوشته شده توسط پریا در یکشنبه شانزدهم آبان 1389 ساعت 0:25 |

" گیلاس آبی"

بايد نگاهي

به سيم كشي مغزم بيندازم !

تازگي ها،

زياد با قلبم اتصالي ميكند!!!

|+| نوشته شده توسط پریا در چهارشنبه پنجم آبان 1389 ساعت 1:9 |

" لامپ های کم مصرف "

اگر كمي عاشقش هستي

و بسيار دوستش مي داري ،

به تو تبريك مي گويم !

چرا كه لامپ هاي كم مصرف

بيشتر عمر مي كنند !!!

 

|+| نوشته شده توسط پریا در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389 ساعت 0:5 |

" گیلاس آبی "

به سلام ها دل نمي بندم ،

از خداحافظي ها غمگين نمي شوم ،

ديگر عادت كرده ام

به تكرار يكنواخت دوري و دوستي

خورشيد و ماه !!!

|+| نوشته شده توسط پریا در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389 ساعت 0:7 |

"فال خون"

آينده بسيار روشن است !

اين فال را پزشك ،

از نقش هاي ته شيشه آزمايش خونم

گرفته است !!!

 

|+| نوشته شده توسط پریا در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389 ساعت 0:20 |

"تا حالا شده؟؟"

تا حالا شده يكي رو كه از كودكيت تمام خواب و خيالت بوده و خيلي دوستش داشتي يك جا از قلبت بندازي بيرون؟؟

تا حالا شده تا حد مرگ ازش متنفر بشي؟؟ ولي مجبور باشي به خاطر يه نفر ديگه تحملش كني؟؟

تا حالا شده  براي اينكه كمتر ببينيش  مجبور بشي تو خيابونا پرسه بزني؟؟

تا حالا شده براي اينكه حتي يك كلمه هم باش حرف نزني خودت رو بزني به خواب؟؟

تا حالا شده عاشق تنهايي هات باشي؟؟تا حدي كه بيشترين لذت زندگيت رو ازش ببري؟؟

تا حالا شده جايي  آرامشت رو پيدا كني  كه اون نيست؟؟

" همه ي اينا بخش جدا نشدني زندگي منه...!"

|+| نوشته شده توسط پریا در دوشنبه یکم شهریور 1389 ساعت 1:40 |

سلام  دوستاي گلم خوبين؟ خوشين؟ سلامتين؟

من كه خيلي خوبم خيلي وقت بود منتظر اين ماه بودم ،

 واي چه لذتي داره تو اين ماه زميني بودن ،

واي كه چه عشقي داره بنده ي خدا بودن...

|+| نوشته شده توسط پریا در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389 ساعت 0:29 |

"جعبه اي از لبخند"

با توام، با تو،خدا

يك كمي معجزه كن

چند تا دوست برايم بفرست

پاكتي از كلمه

جعبه اي از لبخند

نامه اي هم بفرست

كوچه هاي دل من

باز خلوت شده است

قبل از اينكه برسم

دوستي را بردند

يك نفر گفت به من

باز دير آمده اي

دوست قسمت شده است

با توام،با تو، خدا

يك دل قلابي

يك دل خيلي بد

چقدر مي ارزد؟

من كه هر جا رفتم

جار زدم:

شده اين قلب حراج

بدويد

يك دل مجاني

قيمتش يك لبخند

به همين ارزاني

هيچ وقت اما

هيچ كس قلب مرا قرض نكرد

هيچ كس دل نخريد

با توام، با تو، خدا

پس بيا، اين دل من، مال خودت

من كه ديگر رفتم اما

ببر اين دل را

دنبال خودت.

|+| نوشته شده توسط پریا در چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389 ساعت 1:14 |

" گیلاس آبی "

 

تمام صفحه ي فكرم 

تمام وسعت قلبم

تمام روز و شبم را

تو پر كردي

Inbox موبايلم هم ديگر جا نداره.

قدري كنار بايست، جاي ديگران را تنگ كردي.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط پریا در شنبه دوم مرداد 1389 ساعت 0:18 |

" خاك خوشبخت "
سال ها پيش از اين زير يك سنگ گوشه اي از زمين من فقط يك كمي خاك بودم همين يك كمي خاك كه دعايش پر زدن آن سوي پرده ي آسمان بود آرزويش هميشه ديدن آخرين قله ي كهكشان بود * * * خاك هر شب دعا كرد از ته دل خدا را صدا كرد يك شب آخر دعايش اثر كرد يك فرشته تمام زمين را خبر كرد و خدا تكه اي خاك برداشت آسمان را در آن كاشت خاك را توي دستان خود ورز داد روح خود را به او قرض داد خاك توي دست خدا نور شد پر گرفت از زمين دور شد راستي من همان خاك خوشبخت من همان نور هستم پس چرا گاهي اوقات اين همه از خدا دور هستم؟!
|+| نوشته شده توسط پریا در سه شنبه پانزدهم تیر 1389 ساعت 0:40 |

"گیلاس آبی"

 

گفتي كه عاشقت نشوم،چرا كه عاشقم نيستي!

من احساسي را كه به هم داريم عشق مي نامم،

تو هر چه مي خواهي بنام.

در اصل ماجرا تفاوتي نمي كند!

|+| نوشته شده توسط پریا در یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389 ساعت 1:37 |

" زير گنبد كبود "

 

زير گنبد كبود،جز من وخدا

كسي نبود

روزگار رو به راه بود

هيچ چيز

نه سفيد و نه سياه بود

با وجود اين

مثل اين كه چيزي اشتباه بود

زير گنبد كبود

بازي خدا

نيمه كاره مانده بود

واژه اي نبود و هيچ كس

شعري از خدا نخوانده بود

تا كه او مرا براي بازي خودش

انتخاب كرد

توي گوش من يواش گفت:

"تو دعاي كوچك مني"

بعد هم مرا

مستجاب كرد

پرده ها كنار رفت

خود به خود

با شروع بازي خدا

عشق افتتاح شد

سال هاست

اسم بازي من و خدا

زندگي ست

هيچ چيز

مثل بازي قشنگ ما

عجيب نيست

بازيي كه ساده است و سخت

مثل بازي بهار با درخت

با خدا طرف شدن

كار مشكلي ست

زندگي

بازي خدا و يك عروسك گِلي ست

|+| نوشته شده توسط پریا در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389 ساعت 0:12 |

"گیلاس آبی"

 

 همين كه ميدانم خوبي

 و  زندگي ات هر روز بهتر مي شود.

 

همين كه شادماني ات را مي بينم،

 

كافي ست.

 

عظمت عشق به همين لحظه هاي كوتاه است

 

نه پريدن از برج ميلاد!!!

 

|+| نوشته شده توسط پریا در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389 ساعت 0:34 |

"گیلاس آبی"

 

به اندازهُ چاي داغ شبها ي امتحان ،

 

دوستت دارم اما...

 

اضطراب نمي گذارد

 

نه گرمايت را حس كنم

 

نه آرامشت را!!!

 

|+| نوشته شده توسط پریا در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389 ساعت 0:54 |

"گیلاس آبی"

براي نقد كردن چكي ديگر

 

كه روي آن نوشته بود : " دوستت دارم "

 

تمام شهر را زير پا گذاشتم ،

 

نمي دانم ، شايد روزي نمايشگاهي داير كنم

 

از اين ...

 

چك هاي بي محل در وجه حامل !!!

 

 

|+| نوشته شده توسط پریا در یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389 ساعت 23:4 |

"مناجات نامه"

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = =

 

 

هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی،

خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی،

عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی،

هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم،

در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی،

برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی،

و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی،

تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم

و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم...

تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم

و به جز تو آرزویی نداشته باشم، و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم،

 

و جز در سایه توکل به تو،آرامش و امنیت احساس نکنم...

خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم.

"شهید چمران"

  

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = 

|+| نوشته شده توسط پریا در دوشنبه سوم اسفند 1388 ساعت 0:3 |

سلام  سلام  سلام

 

من بالاخره برگشتم بعد از يه دوره نسبتا طولاني،خدا ميدونه كه چقدر دلم براتون تنگ شده

 

بود واينكه واقعا شرمنده ام بابت نظرهاي زيبايي كه گذاشتين و من نتونستم جوابتون رو بدم

 

ولي بهتون قول ميدم كه جبران كنم.

 

و يك خواهش !!

 

لطفا بياين وبهم بگيد كه شروع دوباره ام با چه مطالبي باشه، مثل گذشته عاشقانه و تاثيرگذار

 

 يا تحليل در مورد رخدادهاي روز ايران و جهان؟؟؟

 

خودتون بيايد و نظر بديد تا اين وبلاگ  رو با كمك هم تبديل كنيم به يك پاتوق گرم و دوست

 

داشتني تا سرديه اين روزها رو در كنارهم جايگزين گرمايي دلنشين كنيم.

 

منتظرتون هستم .

|+| نوشته شده توسط پریا در سه شنبه بیست و دوم دی 1388 ساعت 0:25 |